Dar Ankara Baran Mibarad: در آنکارا باران می باردNaakojaa ناکجا, 23 déc. 2013 - 140 pages "... زندگی در دور دستها، خارج از آن دخمه نمور مانند تابلوئی باسمهای از دیواره ذهنم آویزان بود و شوقی برنمیانگیخت. تابلو رنگ و رو باختهای که درختها در کناره راهش خشکیدهاند و پرندگان در آسمان چرکش سوختهاند و درّهها و دریاها وکوهها گوئی چند لکه رنگند که دستی دیوانه سر بر بوم پاشیده است و من مانند تکدرختی نیمسوخته، در اين تابلو از ياد ها رفتهام تا بدون هيچ احساسی به اين دنيای ويرانه نگاه کنم..." |
Table des matières
Section 17 | |
Section 18 | |
Section 19 | |
Section 20 | |
Section 21 | |
Section 22 | |
Section 23 | |
Section 24 | |
Section 9 | |
Section 10 | |
Section 11 | |
Section 12 | |
Section 13 | |
Section 14 | |
Section 15 | |
Section 16 | |
Section 25 | |
Section 26 | |
Section 27 | |
Section 28 | |
Section 29 | |
Section 30 | |
Section 31 | |
Expressions et termes fréquents
آب آخر آرام آنکارا آنها اش افتاد اگه ام انداخت انگار او اون ای این با بار باران باز بالا بالش بچه برگشت برو بعد بلدرچین بودم بودند بی بیرون پا پاورچین پشت پنجره پیش تا تریاک تنها تو توی جا جمیله چرا چشم چند حالا حرف خانم خانه خودش خودم خیال داد دخترم دست دل دلم دم دوباره دور دیگه دیوار راه رفت رفتم رو به روز روی زد زدم زده زن زندگی زیر سالار سر سرش سرم سلطان سیاوش سینه شانه شاید شب شد شدم شده بود شما صدای عنایت قاصدک قرآن کار کرد کردم کرده کردی کسی کشید کم کنار کند کنم کوچه که گرفت گفت گفتم گوشه لب ما مادر مادرم مانند مثل مردم مگه می آمد میرفت میزد میشد میکرد میکشید نبود نداشت نشسته نگاه نمی نه نیست نیلوفر ولی وهابی ها های هر هم همان همسایه ها همه هنوز هیچ یا یک یه
